کجایی حضرت صاحب؟

:: کجایی حضرت صاحب؟

حالا که دارم اینها را می نویسم نه جمعه هست نه سه شنبه، نه وقت و مناسبت خاصی. اما دلم گرفته از نبودنت. باور کن هزار و چهارصد سال و اندی خیلی عدد بزرگی ست. خیلی سال است. خیلی درد عمیقی است. خیلی بیشتر از تحمل ماست. همین خوده من، نه به اندازه ی بیست و چهار سالی که عمر کردم، به اندازه ی همین چهار پنج سالی که بهتر میفهمم، خسته شدم از چشم انتظاری و این هفته و آن هفته کردن. چه برسد به هزار سال و صد سال. قلبم خیلی سنگین شده از دیدن این حجم بدی ها و سیاهی ها و کاری نتوانستن کردن ها. دلم می گیرد  از بی عدالتی ها، از غیراسلامی بودن ایران ِ اسلامی مان، از بی اخلاقی ها، بد اخلاقی ها، از کامنت های پُر از توهین و فحش ِ اینستاگرام خطاب به هرکسی، از عکس ها و فیلم هایی که پست می کنند در صفحه هایشان. غصه ام می شود وقتی چشم تو چشم بچه های کار می شوم و نگاهم به چهره های خسته ی آدم ها می افتد. دلم می گیرد از دیدن برج های خالی از سکنه و آدم های بی جا و مکان، دل گیر می شوم از دیدن پیام های بازرگانی و حتی جشنواره فجر! من خسته ام. خسته و غمگین.

حالا میفهمم که واقعا چقدر ایمان میخواهد که امامی را ندیده باشی و بین اینهمه بی عدالتی ها و دزدی ها و زرنگ بازی های حال خراب کن، تاب بیاوری و به او امید و یقین داشته باشی. کاش تا دیر نشده، زودتر بیایی، تا از دست نرفتیم.

منبع : هوالعشقکجایی حضرت صاحب؟
برچسب ها : خیلی ,خسته ,دیدن

یک شبه مرد شد و یکّه به میدان زد و مُرد

:: یک شبه مرد شد و یکّه به میدان زد و مُرد

چی میشد سالم و سلامت برمیگشتی، کوچه رو آب و جارو میکردیم، ریسه میبستیم، جلوی پات گوسفند قربونی میکردیم.

یا اسیر میشدی و آزاده برمیگشتی، دنبال اتوبوس ت میدویدیم و دست تکون میدادیم تا برسی و حلقه گل رو گردنت بندازیم و غرق بوسه ت کنیم.

یا جانباز برمیگشتی و دورت میگشتیم.

یا حتی شهید میشدی، اما  رو شونه ها ی مردم برمیگشتی. برات حجله میذاشتیم  و قبرت رو گل و گلاب بارون میکردیم و سر رو مزارت میذاشتیم و هق هق، دلتنگی مون رو گریه میکردیم.

چی میشد مفقودالاثر نمیشدی و برمیگشتی تا ننه مون حسرت به دل، خون به جیگر، چشم به در، گوش ب زنگ، تو بی خبری، از غمت نمیره؟



منبع : هوالعشقیک شبه مرد شد و یکّه به میدان زد و مُرد
برچسب ها : برمیگشتی ,میکردیم

کلمه ها

:: کلمه ها

کلمه ها می توانند معجزه کنند. می توانند عشق را به نفرت و نفرت را به عشق تبدبل کنند. می توانند دلی را به دست بیاورند و قلبی را بشکنند. می تواند لبی را به لبخند باز کنند و چشمی را خیس کنند. می توانند آرامش بخش باشند یا ویرانگر. می توانند روز کسی را بسازند یا خراب کنند. کلمه ها می توانند معجزه کنند.

خدایاجان یادمان بیانداز مراقب کلمه هایی که کنار هم می چینیم باشیم که همه مان خیلی شکننده شده ایم.

منبع : هوالعشقکلمه ها
برچسب ها : توانند ,کلمه ,معجزه کنند ,توانند معجزه

به ناشناس عزیزی که اینجا را می خواند

:: به ناشناس عزیزی که اینجا را می خواند

ناشناس جان، آدم ها را با وبلاگ هایشان قضاوت نکن. اکثر آدم ها علاقه ای به بازنشر غم و غصه های هر از گاهی شان ندارند، مخصوصا اگر محل گذر آشناها باشد. امیدوارم حالا اگر اینجا را می خوانی همسر شایسته ای نصیبت شده باشد و دلت شاد و پر عشق باشد.

منبع : هوالعشقبه ناشناس عزیزی که اینجا را می خواند
برچسب ها :

آیکون پاک کردن گرد و خاک

:: آیکون پاک کردن گرد و خاک

 بعد از این همه وقت لازم میدونم سلامی عرض کنم به خصوص به اون سی چهل نفر بازدیدکننده ی با معرفتی که  هر روز به اینجا سر میزنن.سلام!

چقدر دلم برای وبلاگ نویسی و نظر دادن و نظر خوندن و جواب دادن تنگ شده. مثال اینستا و وبلاگ، مثال خونه های قدیمی و حیاط دار و حوض و باغچه شونه که صفاشون به صدتا اپارتمان چند صدمتری شیک و مدرن می ارزه. واقعا هیچی وبلاگ آدم نمیشه. کاش همه برگردن به وبلاگ هاشون. زهره، یاس. پشت کوه ها، یه هفتاد و سه ای، بی بازگشت، ستاره، لعیا و همه.

منبع : هوالعشقآیکون پاک کردن گرد و خاک
برچسب ها : وبلاگ

اذن به یک لحظه نگاهم بده

:: اذن به یک لحظه نگاهم بده

همه ی آدم ها باید کسی را داشته باشند برای روزهای پر غم شان، تا سر بگذارند روی شانه اش و سبک شوند، برای روزهای سرشار از شادی شان که لبخندشان را شریک شوند، برای روزهای تنهایی شان که باهم خلوت کنند، برای روزهای دل شکستگی شان که مرهم شود برایشان. برای تک تک روزها و ثانیه های زندگی شان، یکی باید باشد.

همه کسم، تاج سرم، روزهای زیادی ست که دلتنگم برای لحظه ای نفس کشیدن در حریم پر آرامشت. دل به دل راه ندارد؟


منبع : هوالعشقاذن به یک لحظه نگاهم بده
برچسب ها : روزهای ,برای روزهای ,شوند، برای